‏نمایش پست‌ها با برچسب پدر شاه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پدر شاه. نمایش همه پست‌ها

تقویم شرقی

یادم می آید هر وقت از سن پدرم سوال می کردم می گفتند 50، 60 و...
این سوال هیچ وقت جواب دقیقی نداشت، وقتی علت را می پرسیدم می گفتند :
- قدیم که ثبت احوال نبود، روزی که آمدند برایمان شناسنامه بدهند ما آنقدر بزرگ بودیم که قیافه مامور ثبت احوال هنوز یادمان است!!! تازه پدر و مادر هایمان هم با مصلحت اندیشی برایمان شناسنامه می گرفتند ، از قبیل اینکه دیرتر مدرسه برویم و ... .
بنابراین سن هر کدام از ما ممکن است 5 تا 10 سال کم و زیاد نیز باشد

1- عجیب است که آن سال ها که نه سن دقیق پدرم مشخص بود و نه سن دقیق مادرم ، چگونه با هم خوشبخت می شدند حال آنکه جوان های امروزی هنوز اسم همدیگر را نپرسیده ، راجع به سن سوال می کنند
2- چرا آن روز ها برای هیچ کاری دیر نمی شد؟
3- بنده با پدرم نیم قرن تفاوت سنی داشتم ، ولی بر خلاف آنچه به زبان می آوردم هیچگاه فکر نکردم که مرا درک نمی کند

پدر شاه

از روزگار جوانی به یاد دارم که بسیار با خلق خدا جدل می نمودم سر فرضیات! پدر خدا بیامرزم مثلی داشت که می گفت:
گاهی می بینی که چند کشاورز در راهی نشسته و گفتگو می کنند:
- ممد آقا سهم آب ما بسیار کم است ، من می خواهم از سهم آب شما هم استفاده کنم
- حسین آقا ، مگر من خودم زمین ندارم ، سهم آبت کم است که کم است
- زمین شما کوچک است و سهم آبت زیاد
- ببین حسین ! اگر دست به سهم آب من بزنی قیمه قیمه ات می کنم
- اصلا ببین این سهم آب جنابعالی(با دست روی زمین خطی به عنوان جوی آب می کشد) ، این هم نهری که من باز کردم (روی قسمتی از خط یک خط متقاطع می کشد) ، قیمه قیمه ام کن ببینم

ساعتی بعد ، پس از اتمام کتک کاری ، خطوط روی زمین برای کسی که از آنجا می گذرد حاوی هیچ مفهومی نیست و اهالی محل نمی توانند آن شخص را قانع کنند که سر یک انسان بخاطر این دو پاره خط شکسته است

پ.ن 1: یاد آن روز ها بخیر که عزیزترین موجود زندگیم با چه حوصله ای تجربیات بزرگش را در ذهن کوچک من می گنجاند
پ.ن 2: هنوز هم دوستانی هستند که از اینکه با آنها سر فرضیات محال چانه نمی زنم ، دلخورند! ولی من اهمیتی به موضوع نمی دهم زیرا بعد از تجربه نصایح پدر در دنیای واقعی ، دیگر حاضر نیستم سرم بیهوده بشکند!!!

مترجم گوگل